وقتی در غروب پاییز و در میان نم نم باران و بر بدن خیس کوچه های تهران قدم میزنم و به فاصله ها فکر میکنم ، فاصله خانه مان تا کوچه مان ، فاصله کوچه مان تا میدان و تا آنجا که پیاده بروم تا خسته شوم بنظرم آنقدر می آید که فکر کنم "خیلی" عدد بزرگیست . اما وقتی به فاصله مان فکر میکنم به حدود 10000 کیلومتری که بین ما میلیونها جاده و کوچه و خیابان هست و روز ها و هفته ها و ماه ها پیاده رفتن هم مرا به تو نمیرساند بیشتر دلم میگیرد .
نازنینم ، خیلی وقتها در پیاده روی های طولانی به این فکر میکنم که قسمت روزگار چه شد که چنین فاصله افتاد و چگونه هر آنچه که فکر میکردیم و هر آنچه که نمی اندیشیدیم این فاصله را در زمان و مکان طولانی تر کرد . به روزهایی که گذشت و به روزهایی با تو بودنش چه زود و بی تو بودنش چه دیر گذشت .
عزیزترین ، آنچه که پیش روی ماست ، آینده ای تیره است . چنانکه تا کنون بوده . اما به یک چیز معتقدم که دست تقدیر نه بی دلیل ما را به سرزمین دوردست فرستاد و نه بی دلیل مرا در اینجا نگه داشته . در هر چه که گذشت حکمتی بود و در هر چه که در آینده خواهد آمد نتیجه آنچه تحمل شد را خواهیم دید . من به این معتقدم که تاریکی آینده پیش رو بعمدیست تا تردید کنیم در آنچه که انتخاب میکنیم و تصمیم بگیریم بر سرنوشت مقدر شده . چرا که اگر غیر از این بود از زیستن من با تو و ما در کنار این آدمیان غریبه و آشنا هیچ سودی نبود .
هستی من ، اینجا دیگر خانه من نیست . من دیگر در میان این کوچه ها و آدمیان هیج ندارم و من نیز غریبه ای شده ام در میان مردم آشنا . هوای من هوای پرنده ایست که در قفسی فراخ و در میان هم بند هایی خرسند از اسارت خود . حال من حال عقابیست که با زنجیر به تکه صخره مصنوعی پارک ساعی متصل بود و نگاه نگرانش را به آسمانی میدوخت که از او دریغش کرده بودند . حس من حس آن گرگیست که در باغ وحش انقدر در مسیر قطر قفسش راه میرفت که یادش برود که این چهار دیوار او را از کیلومتر های دشت فاصله انداخته است .
امیدم به این است که درب قفس باری باز خواهد شد و پرنده خواهد گریخت . عقاب آسمان را فتح خواهد کرد و گرگ از فرط دویدن در صحرا از پا در خواهد آمد . آن روز دیر نیست ...تحمل خواهم کرد و تحمل کن ......