تهران پاییزی من
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸ : توسط : امیر حسین

 

کاخ موزه سعد آباد . پاییز 90 . تهران 


 
عاشورای 90
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥ : توسط : امیر حسین


 
تهران پاییزی من
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱ : توسط : امیر حسین

خواننده های وبلاگ کم شدن . علتش خود منم که حال آپدیت کردن ندارم و حال وبلاگ خونی هم ندارم . میخوام یک مدتی اینجا رو به بهانه تعمیرات اساسی تعطیل کنم تا ببینم بعدش چی میشه . 

براتون یک عکس میذارم از تهران در پاییز تا ببینم بعدا چی میشه . مطمئن باشید بخش نظرات رو میخونم و جواب میذارم و خودم رو میشناسم و این خدا حافظی موقتیه و دوباره بر میگردم . ... البته یک فکرایی توی سرم هست و شاید برم توی یکی از وبلاگهای قدیمی خودم بنویسم . 

پس فعلا خدانگهدار ... برای یک مدت البته . 


 
آفتابه !
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸ : توسط : امیر حسین

سکانس اول :

یکی از اقوام دور مادر من در خارج زندگی میکنه . وقتی که اومد به ایران مادرم به رسم ادب یک روز دعوتش کرد منزل مون . یک ساعتی حرف قدیمها و روزگار رو زدیم و ناهاری خوردیم . از قضا مهمان خارجی ما که یک خانم مسنی هم هست پرسید : ببخشید دستشوییتون کجاست ؟ ما هم با افتخارگفتیم : فرنگی یا ایرانی ؟ گفت : فرقی نمیکنه ؛ توی هر کدوم آفتابه باشه ، اونجا میرم ..... اون روز ما کلی خندیدیم  و هی میگفتیم : طرف سالهاست رفته خارج ولی هنوزم عشق آفتابه است .

این ماجرا از یاد من رفت تا روزی که وارد ادمونتون شدم و هفته اولی که در بدر توی هر فروشگاهی دنبال یک چیزی شبیه آفتابه میگشتیم . یادمه توی اون گشتن ها به همسر خانوم داستان آفتابه رو گفتم و با هم ایندفعه کلی به من خنیدیم . واقعیتها معمولا جهره های مختلفی دارن و بسته به سمت نگاه ما شکلشون عوض میشه ....

سکانس دوم :

عزیزی قصد مهاجرت داره به کانادا و ما رفتیم برای دیدارشون . طبق معمول بنده رفتم بالای منبر و نیم ساعتی سخنرانی کردم . بعدش نشستیم پای تلویزیون و ازهر دری سخنی . شبکه من و تو داشت بک برنامه ای نشون میداد و دوربین وارد یک سوپرمارکت ایرانی شد . جالب که توی یک صحنه آفتابه های همه رنگ رو آویزون کرده بودن برای فروش . همسر این عزیز ما گفت : واااا نیگا کنین اونجا آفتابه هم پیدا میشه . من که هنوز گرم منبر قبلی بودم افاضات کردم : حالا تشریف میبرین و میبینین آفتابه در سرزمین غربت به چه دردی میخوره . همسر این عزیز ما چشم غره ای به بنده رفتن و گفتن : به نظر من کثیف تر و نجس تر از آفتابه توی دنیا چیزی نیست . اصلا استفاده از آفتابه ......توی دلم گفتم شرط میبندم هفته اول آفتابه میخری .... ما هم از این حرفها زیاد زدیم . 

پی نوشت : 

- امروز داشتم پیاده میامدم خونه . خیابون ولی عصر زیر بارون تند یک حالی داشت غیر قابل توصیف . هوا یک نفره بود در حد دیوونه خیس شدن ! . چند تا عکس گرفتم که یکیش خوب شده . 


 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦ : توسط : امیر حسین

هفته پیش قسمت شد و یک سفر به شمال کشور و مشخصا به رامسر داشتم . دوربینم رو هم برده بودم و البته فرصت عکاسی نشد اونقدری . ولی طبق علاقه همیشگی یکی دو تا عکس سیاه و سفید هم گرفتم که یکیشون اینه که براتون میذارم . عکس از بولوار معلم شهر رامسر به سمت جنوب کشیده شده . چیزی که برای من همیشه جالبه تفاوت تکنیکهای عکاسی رنگی و سیاه و سفیده و اونم بخاطر نوع متفاوت کمپزیسون رنگ هستش. برای من آماتور عکس سیاه و سفید خیلی بار آموزشی داره . مرزها خیلی روشن تر و توازن و یا عدم توازن (ارادی یا غیر ارادی) تصویر خیلی بارز تره . 

بهر حال روزگار ما به سادگی میگذره . حوصله ام کم و از این انتظار کشنده خسته شدم . این روزا خیلی احساس رفتن دارم و ببینم کی پر میکشم . 


 
نامه هایی از یوسف آباد خیابان سی و یکم (2)
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : امیر حسین

نازنینم 

امسال اولین سالیه که بعد از آشناییمون در روز تولد کنارت نیستم . حس میکنم دورم و حس میکنم نزدیکم . انقدر احساس دوری دارم که کیلومتر ها گفتنی نیست . اما انقدر احساس میکنم در نزدیک توام که حضورت کنارم قابل لمس میشه گاهی اوقات . جات خالیه در اتاق سردم  و جات در دل من پر . روزی مثل امروز فقط با تو گرم بود و این برف گواه حرف من . با اینحال دوری به یک لحظه چشم بستن و دیدن تو در پشت پلکهایم نزدیک میشه . 

تولدت مبارک عزیزترین . برای تو بهترین ها رو آرزو دارم.....گرم ترین درود ها و زیبا ترین ترانه ها برای توست . 

تولدت مبارک مهربان همسرم 


 
نامه هایی از یوسف آباد،خیابان سی و یکم
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸ : توسط : امیر حسین

وقتی در غروب پاییز و در میان نم نم باران و بر بدن خیس کوچه های تهران قدم میزنم و به فاصله ها فکر میکنم ، فاصله خانه مان تا کوچه مان ، فاصله کوچه مان تا میدان و تا آنجا که پیاده بروم تا خسته شوم بنظرم آنقدر می آید که فکر کنم "خیلی" عدد بزرگیست . اما وقتی به فاصله مان فکر میکنم به حدود 10000 کیلومتری که بین ما میلیونها جاده و کوچه و خیابان هست و روز ها و هفته ها و ماه ها پیاده رفتن هم مرا به تو نمیرساند بیشتر دلم میگیرد . 

نازنینم ، خیلی وقتها در پیاده روی های طولانی به این فکر میکنم که قسمت روزگار چه شد که چنین فاصله افتاد و چگونه  هر آنچه که فکر میکردیم و هر آنچه که نمی اندیشیدیم این فاصله را در زمان و مکان طولانی تر کرد . به روزهایی که گذشت و به روزهایی با تو بودنش چه زود و بی تو بودنش چه دیر گذشت . 

عزیزترین ، آنچه که پیش روی ماست ، آینده ای تیره است . چنانکه تا کنون بوده . اما به یک چیز معتقدم که دست تقدیر نه بی دلیل ما را به سرزمین دوردست فرستاد و نه بی دلیل مرا در اینجا نگه داشته . در هر چه که گذشت حکمتی بود و در هر چه که در آینده خواهد آمد نتیجه آنچه تحمل شد را خواهیم دید . من به این معتقدم که تاریکی آینده پیش رو بعمدیست تا تردید کنیم در آنچه که انتخاب میکنیم و تصمیم بگیریم بر سرنوشت مقدر شده . چرا که اگر غیر از این بود از زیستن من با تو  و ما در کنار این آدمیان غریبه و آشنا هیچ سودی نبود . 

هستی من ، اینجا دیگر خانه من نیست . من دیگر در میان این کوچه ها و آدمیان هیج ندارم و من نیز غریبه ای شده ام در میان مردم آشنا . هوای من هوای پرنده ایست که در قفسی فراخ و در میان هم بند هایی خرسند از اسارت خود . حال من حال عقابیست که با زنجیر به تکه صخره مصنوعی پارک ساعی متصل بود و نگاه نگرانش را به آسمانی میدوخت که از او دریغش کرده بودند . حس من حس آن گرگیست که در باغ وحش انقدر در مسیر قطر قفسش راه میرفت که یادش برود که این چهار دیوار او را از کیلومتر های دشت فاصله انداخته است . 

امیدم به این است که درب قفس باری باز خواهد شد و پرنده خواهد گریخت . عقاب آسمان را فتح خواهد کرد و گرگ از فرط دویدن در صحرا از پا در خواهد آمد . آن روز دیر نیست ...تحمل خواهم کرد و تحمل کن ......


 
تمام راه رو فکر میکردم ...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳ : توسط : امیر حسین

تمام راه برگشتن توی خونه رو از پنجره تاکسی خیابون رو نگاه میکردم و این سوال هی توی ذهنم دور میزد که چرا ما اینجوری هستیم ؟

عزیزی میگفت که چرا وقتی یک راننده تاکسی 50 تومن از شما گرون تر میگیره جلوش وای نمی ایستین و از حق خودتون دفاع نمیکنین . .... خیلی فکر کردم که چرا باید توی زندگی پر تنشی که هر روز توی این شهر داریم یک دردسر جدید برای خودم درست کنم و بخاطر 50 تومن همون یک ذره اعصاب باقی مونده رو هم خورد کنم ؟ من حداقل بخاطر 50 تومن حاضر نیستم ...

اما رفتاری که از قانون تبدیل به فرهنگ میشه رو چطور میشه ایجاد کرد ؟ مثال ساده اش قوانین راهنمایی و رانندگیه . چرا وقتی که پلیس ایستاده و نظاره گره و یا دوربین ثبت خلاف هست ما قانونی رانندگی میکنیم و در بقیه مواقع اینطور نیست ؟ 

چه چیزی به ما اجازه میده وقتی که عجله داریم سعی کنیم با زرنگی هایی که خودمون بلدیم از دیگران جلو بزنیم تا به هدفمون برسیم ؟ این عجله ها توی همه زندگی هستند . ساده ترینش هم اشتهای عجیب مردم ما در بدست آوردن پول بی دردسر و بدون تلاش از طریق چه میدونم ... گلد کاست و امسالهم و یا چرا بهترین شغل از نظر جوونای این دوره داشتن یک بوتیک توی فلان پاساژه که داره فلان قدر در روز بی دردسر میفروشه ؟ 

 

تمام راه رو توی خیابون به این مردم نگاه میکردم و فکر میکردم که کی ما میخوایم بفهمیم این اصلاح جامعه از درون خود ما شروع میشه و ذره ذره بسط پیدا میکنه و تمام جامعه رو میگیره ؟ کی میخوایم بفهمیم که رسیدن به یک جامعه ایده آل شاید بیشتر از دو یا سه نسل طول بکشه و ما با خودخواهی فعلی خودمون فعلا و موقتا به سریع رسیدن به هدف خودمون فکر میکنیم . به هر بهایی که برای نسل بعد ما و آدمهای هم نسل ما داره ....


 
روزهای یکنواخت زندگی
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱ : توسط : امیر حسین

این روزها حرفی برای گفتن نیست. همه چیز یکنواخت و بدون هیچ اتفاقی میگذره و من چیزی برای نوشتن ندارم . واسه همین چند تا عکس براتون گذاشتم . امروز هم یک داستان کوتاه خوندم که قشنگ بود و براتون میذارم . یک مدت بگذره ببینم کی نوشتنم میاد .

"سه" جلویش بی نهایت "صفر" ( سه هزار میلیارد)

داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند.

 

نویسنده : محمد رضا مهاجر 

خوب آقای مهاجر هم وبلاگ داره و اینم آدرسشه  البته اگه دوست داشتین بقیه آثارشو بخونین 

 

 

 


 
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧ : توسط : امیر حسین

امامزاده تنها - نهاوند - عکس از خودم 


 
← صفحه بعد