اجرای ساختمان در کانادا
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٧ : توسط : امیر حسین

دارم یک دوره راجع به ساختمون سازی در کانادا میرم و موضوعش اجرای ساختمونهای کوچک و چوبی هست . البته منظور از ساختمان کوچک ساختمون مسکونی تا سه طبقه میشه که اینجا خیلی مرسومه . 

بدم نمیاد چند تا پست درباره سبک اجرای ساختمون در کانادا براتون بذارم تا ببیننین تفاوت بین ساخت و ساز که میگم از زمین تا آسمونه یعنی چی ....


 
تهران من
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٢ : توسط : امیر حسین

اگر روزی به شهر پیر پر رونق
سلام تازه ای کردی
اگر بالای برج ...
پایین ایوون ...
زیر طاق آینه ....
توی خیابون ....
دور یک میدون
منو دیدی
به نجوا و ترانه .....
ساز نو ... آواز نو ..آغاز نو
از شهر من چیزی بگو تازه ...

 
برف در روز 17 فروردین
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۸ : توسط : امیر حسین

آقا دیروز اینجا یک برفی اومد ..... تماشایی ...


 
تهران پاییزی من
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸ : توسط : امیر حسین

 

کاخ موزه سعد آباد . پاییز 90 . تهران 


 
عاشورای 90
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥ : توسط : امیر حسین


 
تهران پاییزی من
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱ : توسط : امیر حسین

خواننده های وبلاگ کم شدن . علتش خود منم که حال آپدیت کردن ندارم و حال وبلاگ خونی هم ندارم . میخوام یک مدتی اینجا رو به بهانه تعمیرات اساسی تعطیل کنم تا ببینم بعدش چی میشه . 

براتون یک عکس میذارم از تهران در پاییز تا ببینم بعدا چی میشه . مطمئن باشید بخش نظرات رو میخونم و جواب میذارم و خودم رو میشناسم و این خدا حافظی موقتیه و دوباره بر میگردم . ... البته یک فکرایی توی سرم هست و شاید برم توی یکی از وبلاگهای قدیمی خودم بنویسم . 

پس فعلا خدانگهدار ... برای یک مدت البته . 


 
آفتابه !
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۸/٢۸ : توسط : امیر حسین

سکانس اول :

یکی از اقوام دور مادر من در خارج زندگی میکنه . وقتی که اومد به ایران مادرم به رسم ادب یک روز دعوتش کرد منزل مون . یک ساعتی حرف قدیمها و روزگار رو زدیم و ناهاری خوردیم . از قضا مهمان خارجی ما که یک خانم مسنی هم هست پرسید : ببخشید دستشوییتون کجاست ؟ ما هم با افتخارگفتیم : فرنگی یا ایرانی ؟ گفت : فرقی نمیکنه ؛ توی هر کدوم آفتابه باشه ، اونجا میرم ..... اون روز ما کلی خندیدیم  و هی میگفتیم : طرف سالهاست رفته خارج ولی هنوزم عشق آفتابه است .

این ماجرا از یاد من رفت تا روزی که وارد ادمونتون شدم و هفته اولی که در بدر توی هر فروشگاهی دنبال یک چیزی شبیه آفتابه میگشتیم . یادمه توی اون گشتن ها به همسر خانوم داستان آفتابه رو گفتم و با هم ایندفعه کلی به من خنیدیم . واقعیتها معمولا جهره های مختلفی دارن و بسته به سمت نگاه ما شکلشون عوض میشه ....

سکانس دوم :

عزیزی قصد مهاجرت داره به کانادا و ما رفتیم برای دیدارشون . طبق معمول بنده رفتم بالای منبر و نیم ساعتی سخنرانی کردم . بعدش نشستیم پای تلویزیون و ازهر دری سخنی . شبکه من و تو داشت بک برنامه ای نشون میداد و دوربین وارد یک سوپرمارکت ایرانی شد . جالب که توی یک صحنه آفتابه های همه رنگ رو آویزون کرده بودن برای فروش . همسر این عزیز ما گفت : واااا نیگا کنین اونجا آفتابه هم پیدا میشه . من که هنوز گرم منبر قبلی بودم افاضات کردم : حالا تشریف میبرین و میبینین آفتابه در سرزمین غربت به چه دردی میخوره . همسر این عزیز ما چشم غره ای به بنده رفتن و گفتن : به نظر من کثیف تر و نجس تر از آفتابه توی دنیا چیزی نیست . اصلا استفاده از آفتابه ......توی دلم گفتم شرط میبندم هفته اول آفتابه میخری .... ما هم از این حرفها زیاد زدیم . 

پی نوشت : 

- امروز داشتم پیاده میامدم خونه . خیابون ولی عصر زیر بارون تند یک حالی داشت غیر قابل توصیف . هوا یک نفره بود در حد دیوونه خیس شدن ! . چند تا عکس گرفتم که یکیش خوب شده . 


 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٦ : توسط : امیر حسین

هفته پیش قسمت شد و یک سفر به شمال کشور و مشخصا به رامسر داشتم . دوربینم رو هم برده بودم و البته فرصت عکاسی نشد اونقدری . ولی طبق علاقه همیشگی یکی دو تا عکس سیاه و سفید هم گرفتم که یکیشون اینه که براتون میذارم . عکس از بولوار معلم شهر رامسر به سمت جنوب کشیده شده . چیزی که برای من همیشه جالبه تفاوت تکنیکهای عکاسی رنگی و سیاه و سفیده و اونم بخاطر نوع متفاوت کمپزیسون رنگ هستش. برای من آماتور عکس سیاه و سفید خیلی بار آموزشی داره . مرزها خیلی روشن تر و توازن و یا عدم توازن (ارادی یا غیر ارادی) تصویر خیلی بارز تره . 

بهر حال روزگار ما به سادگی میگذره . حوصله ام کم و از این انتظار کشنده خسته شدم . این روزا خیلی احساس رفتن دارم و ببینم کی پر میکشم . 


 
نامه هایی از یوسف آباد خیابان سی و یکم (2)
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۱٧ : توسط : امیر حسین

نازنینم 

امسال اولین سالیه که بعد از آشناییمون در روز تولد کنارت نیستم . حس میکنم دورم و حس میکنم نزدیکم . انقدر احساس دوری دارم که کیلومتر ها گفتنی نیست . اما انقدر احساس میکنم در نزدیک توام که حضورت کنارم قابل لمس میشه گاهی اوقات . جات خالیه در اتاق سردم  و جات در دل من پر . روزی مثل امروز فقط با تو گرم بود و این برف گواه حرف من . با اینحال دوری به یک لحظه چشم بستن و دیدن تو در پشت پلکهایم نزدیک میشه . 

تولدت مبارک عزیزترین . برای تو بهترین ها رو آرزو دارم.....گرم ترین درود ها و زیبا ترین ترانه ها برای توست . 

تولدت مبارک مهربان همسرم 


 
نامه هایی از یوسف آباد،خیابان سی و یکم
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۸ : توسط : امیر حسین

وقتی در غروب پاییز و در میان نم نم باران و بر بدن خیس کوچه های تهران قدم میزنم و به فاصله ها فکر میکنم ، فاصله خانه مان تا کوچه مان ، فاصله کوچه مان تا میدان و تا آنجا که پیاده بروم تا خسته شوم بنظرم آنقدر می آید که فکر کنم "خیلی" عدد بزرگیست . اما وقتی به فاصله مان فکر میکنم به حدود 10000 کیلومتری که بین ما میلیونها جاده و کوچه و خیابان هست و روز ها و هفته ها و ماه ها پیاده رفتن هم مرا به تو نمیرساند بیشتر دلم میگیرد . 

نازنینم ، خیلی وقتها در پیاده روی های طولانی به این فکر میکنم که قسمت روزگار چه شد که چنین فاصله افتاد و چگونه  هر آنچه که فکر میکردیم و هر آنچه که نمی اندیشیدیم این فاصله را در زمان و مکان طولانی تر کرد . به روزهایی که گذشت و به روزهایی با تو بودنش چه زود و بی تو بودنش چه دیر گذشت . 

عزیزترین ، آنچه که پیش روی ماست ، آینده ای تیره است . چنانکه تا کنون بوده . اما به یک چیز معتقدم که دست تقدیر نه بی دلیل ما را به سرزمین دوردست فرستاد و نه بی دلیل مرا در اینجا نگه داشته . در هر چه که گذشت حکمتی بود و در هر چه که در آینده خواهد آمد نتیجه آنچه تحمل شد را خواهیم دید . من به این معتقدم که تاریکی آینده پیش رو بعمدیست تا تردید کنیم در آنچه که انتخاب میکنیم و تصمیم بگیریم بر سرنوشت مقدر شده . چرا که اگر غیر از این بود از زیستن من با تو  و ما در کنار این آدمیان غریبه و آشنا هیچ سودی نبود . 

هستی من ، اینجا دیگر خانه من نیست . من دیگر در میان این کوچه ها و آدمیان هیج ندارم و من نیز غریبه ای شده ام در میان مردم آشنا . هوای من هوای پرنده ایست که در قفسی فراخ و در میان هم بند هایی خرسند از اسارت خود . حال من حال عقابیست که با زنجیر به تکه صخره مصنوعی پارک ساعی متصل بود و نگاه نگرانش را به آسمانی میدوخت که از او دریغش کرده بودند . حس من حس آن گرگیست که در باغ وحش انقدر در مسیر قطر قفسش راه میرفت که یادش برود که این چهار دیوار او را از کیلومتر های دشت فاصله انداخته است . 

امیدم به این است که درب قفس باری باز خواهد شد و پرنده خواهد گریخت . عقاب آسمان را فتح خواهد کرد و گرگ از فرط دویدن در صحرا از پا در خواهد آمد . آن روز دیر نیست ...تحمل خواهم کرد و تحمل کن ......


 
← صفحه بعد