این روزها حرفی برای گفتن نیست. همه چیز یکنواخت و بدون هیچ اتفاقی میگذره و من چیزی برای نوشتن ندارم . واسه همین چند تا عکس براتون گذاشتم . امروز هم یک داستان کوتاه خوندم که قشنگ بود و براتون میذارم . یک مدت بگذره ببینم کی نوشتنم میاد .
"سه" جلویش بی نهایت "صفر" ( سه هزار میلیارد)
داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.
- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟
بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.
با وعده شیرین بابا خوابید.
صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.
اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند.
نویسنده : محمد رضا مهاجر
خوب آقای مهاجر هم وبلاگ داره و اینم آدرسشه البته اگه دوست داشتین بقیه آثارشو بخونین