آرزو های بزرگ

دوست دارم داستانی براش ببافم . مثلا اینکه اون وقتی که بخاطر دوست پسرش از روی دیوار افتاد یک عصر گرم تابستون بوده که در پناه سایه خنک خرپشتی کاهگلی همدیگه رو سخت در آغوش گرفتن و با شور جوانی با هم عشقبازی کردند و بعد  تنهای تب آلودشون رو به نسیم خنک سایه سپردن . دوست دارم انقدر این عشقبازی لذت بخش بوده باشه که برای همه عمر طعم شیرینش رو بخاطر بیاره و هر بار از لذت یاد آوریش هم کیف کنه و حتی دوست دارم تصور کنم زمانی که مادرش سر رسیده و فریاد زده هنوز لخت و عور در آغوش پسر در حال رد و بدل کردن بوسه های آخر بوده باشند . 

اما بعد از اون داستانی وجود نداره و همه اش واقعیته . هر دو از ترس فریاد های مادر و صدای پای خشم آلود پدر فرار میکنند و دختر از روی دیوار میافته و قطع نخاع میشه . درست مثل فیلمها ....

یکبار بیشتر ندیدمش . اونوقتی که برای درمان به تهران آمده بودند و رفتیم بیمارستان و مادر و خواهر کوچکش رو آوردیم تا چند وقتی در خونه ما استراحت کنند . قرار بود اول همگی بیان خونه ما تا بعدش به اتفاق بریم بیمارستانی که مادرم براش وقت گرفته بود تا دکتر ببیندش و شاید معجزه ای از راه برسه اما در طول سفر از شهرستان دختر کنترل ادرارش رو از دست داده بود و مثانه به مرحله انفجار رسیده بود و اونا مستقیم رفته بودن بیمارستان تا توی بخش اورژانس بهش سوند وصل کنند . وقتی دیدمش منم 26 با 27 ساله بودم و شاید اگه پیرتر یا بچه تر بودم انقدر با خجالت سعی نمیکرد کیسه سوند ادرار رو زیر پتو پنهان کنه ...

این روز ها با رفت و آمد های متوالی که به بیمارستان و بخش اورولوژی دارم خیلی یادش میکنم . این جریان مال سالهای سال قبله و یادم میاد از علاقه اش به هنر و معماری برای من گفت و دوست داشت طراحی داخلی بخونه و هزار آرزوی دیگه . الان فقط امیدوارم که همه و یا حتی یک قسمت از آرزوها براوزده شده باشند و دکتر مسیحا دستی یک جراحی معجزه آسا انجام داده باشه و این زندگی شرم و شاش جاشو به طعم شیرین عشقبازی عصر تابستون کذایی داده باشه . یادم باشه ایندفعه که به ایران زنگ زدم احوالش رو از مادرم بپرسم ....

/ 2 نظر / 37 بازدید
Kate

باز خوبه نکشتنش و تیکه تیکه اش نکردن چقدر زندگی بیرحمه

كيت

يعني ديگه خوب نشد؟؟????