یادها و خاطره ها

مهاجرت یک چیز خیلی عجیب و غریبیه . اون روزهای اول که میای حس مسافرت رو داری و بعد یک مدتی مثلا حدود 3 ماه یواش یواش سرد میشی و میفهمی که جریان چیز دیگه ایه . درگیر کار میشی و یاد کار قدیمتو میکنی . هر چی توی خیابون و اطراف و حتی خونه خودت میبینی تو رو یاد وطن و دوست هات و خانواده و خاطره هاشون میندازه . دلگیری وقتی بالا میگیره که توی کار پیدا کردن موفق نیستی و فشار بهت بالا میگیره . اجاره خونه یکهو یک غولی میشه و ماشین فلان داشتن آرزو .خودت رو با دور و بری هات و جامعه کوچیک ایرانی قیاس میکنی و حس میکنی توی این ماراتن بدجوری جا موندی . اونوقته که یاد اون همکار پدر سوخته کلا گذارت هم در ایران میکنی و دلت برای رند بازی هاش تنگ میشه . 

همه این ماجرا ها دو سه سالی ادامه داره تا بالاخره حس میکنی اینجا خونه ات شده . دوستای جدید پیدا کردی و خودت رو از لحاظ اقتصادی پیدا کردی و یا در تلاشی و یا بالاخره فهمیدی توی بازی چشم و همچشمی جز آزار دیدن چیزی نصیبت نمیشه ... اونوقت جنس خاطراتت هم عوض میشه و یک هو روی یک چیز بخصوص و بدون دلیل یاد چیزایی میکنی که ممکنه عجیب بیان .. نه یک خاطره کامل بلکه یک چیزی مثل یک سکانس فیلم و یا تک فریمی از یک عکس قدیمی ... و بعد میگذری ...

امروز که داشتم از پنجره دفتر کارمون به بیرون نگاه میکردم وابرهای سربی که از حمل بارون حسته بنظر میرسیدن رو تماشا میکردم یکهو تک فریم میدون مادر توی غروب و پر از جمعیت به ذهنم رسید . مثل یک عکس سیاه و سفید که یادم نیست کی و کجا دیدمش با کی بودم و چیکار میکردم ... فقط هوای گرفته و دلگیر و شلوغی و مجمسه مادری غمگین وسط ماشینهایی که خسته طوافش میکردن......

/ 0 نظر / 54 بازدید