مورد عجیب ج

ج یکی از مورد های عجیبی بوده که در کانادا به چشم دیدم . ما با هم در هوم دیپو همکار بودیم و فکر کنم اوایل هم زیاد از همدیگه خوشمون نمیامد . آدم سخت کوشی بود و چهار سالی بود که در همون پوزیشن داشت کار میکرد و طبعا به کارش خیلی وارد بود . ر هم که مکانیک مون بود داشت سعی میکرد که چیزایی یادش بده تا مواقعی که نیست و یا اگه مرخصی گرفت ج بتونه کار مکانیکی رو انجام بده.

بعدها با ج خیلی صمیمی شدم البته یک مقداری از اطلاعاتی که از ج بدست آوردم از طریق ر بود چونکه من ماشینم رو میبردم پیش  ر تا تعمیر کنه و اون موقع ها خیلی چیزها میگفت . مخصوصا اگه سه چهار تا قوطی ا ب ج و  زده بود . 

ج اهل یکی از کشور های آمریکای لاتین بود . لهجه جالبی داشت و یک بار شهری که در اون زندگی میکرد رو از توی گوگل مپ بهم نشون داد . 15 ساله بوده که اومده بود به کانادا و مستقیم هم به ادمونتون . پدرش در ادمونتون زندگی میکرد اما خودش میگفت سالی یا دو سالی یکبار همدیگه رو میبینن . اون سالی که من از هوم دیپو داشتم در میامدم قرار بود بعد بیست و اندی سال برگرده و به مادرش در کشورشون سر بزنه . میگفت بلیط خیلی گرونه و نمیتونه از پس هزینه ها بر بیاد . 

چیزی که برای من جالب بود این علاقه ج به موندن سر یک کار ثابت بود . فکر کنم نزدیک 10 تا 15 سال توی یک مک دونالد کار کرده بود و در همونجا با یک دختر کانادایی اشنا شده بود و با هم ازدواج کرده بودن . این ازدواج زیاد طول نکشیده بود و از هم شدا شدن ولی موقعی که از هم جدا میشدن همسر سابق باردار بوده .....

پسرش رو که من دیدم 13 ساله و موبور مثل مادرش بود. مادر دوباره و اینبار با یک کانادایی ازدواج کرده بود و حالا یک خواهر ملوس 3 ساله داشت . رابطه ج با پسرش خیلی خوب بود و حتی با همسر سابق و شوهر جدیدش ...جالب اینکه هر وقت که عیدی و یا تعطیلی پیش میامد ج هم که حالا تنها زندگی میکرد برای شام و یا ناهار به خانواده همسر سابق اضافه میشد و پیش اونا میموند . 

ر گاهی که لپهاش از فرط الکل گل میانداخت میگفت که حتی پسر ج هم مال خودش نیست و قبل از جدا شدن همسرش با یک مرد دیگه و شاید همین مرد ارتباط داشته . حرفش بعید نیست چرا که پسر هیچ نشانه ای از ژن امریکای لاتین پدر رو نداره .

واقعیتش اینکه پسر ج پسر واقعی اون هست و یا نیست زیاد اهمیتی نداره . مهم قضیه اینه که احتیاج روحی ج به داشتن یک خانواده و حدا شدن اون از قالب زندگی تنهایی توی آپارتمان با دو تا گربه و داشتن محیطی که گرمای وجود ادمها رو داشته باشه باعث شده که ج هنوز هم که هنوزه نسبت به اون خانواده احساس تعلق خاطر داشته باشه . اون دختر کوچولو که عملا هیچ نسبتی به ج نداره چنان اونو بغل میکنه که اینگار هیچکی رو بیشتر از ج توی دنیا دوست نداره.

من و ج هنوز هم دوستای خوبی هستیم . گاهی میرم بهش سر میزنم و چند دقیقه ای که اونجا هستم یکی از لحظات لذت بخش زندگی در ادمونتونه .ج هم جزئی از تاریخ زندگی من توی این شهره . در جایی که اولین بار تونستم درآمدی داشته باشم هر چند به زحمت و سختی فراوان . گاهی فکر میکنم لازمه چند وقت یکبار برم هوم دیپو و و یک دوری بزنم تا یادم نره از کجا شروع کردم ....

/ 1 نظر / 73 بازدید
كيت

مثل هميشه پستاتون زيبا و خوندني و دلنشين ممنون